ابليس زميني

ابليس زميني

welcome to my weblog


صفحه ی اصلی | پست الکترونیکی | انسان 135درجه | رونوشتْ بدون اصل

وقتی فواد گفت:"من به یک لیلی محتاجم" همه‌ی ما خندیدیم. و وقتی گفت:"من انقدر مجنون شده‌ام که بدون لیلی نمیتوانم زنده بمانم یا زندگی کنم" همه‌ی ما قضیه را شوخی تلقی کردیم.مصطفی کاملاً تصادفی فواد را حوالی میدان تجریش دیده بود که با سر و وضعی ژولیده و آشفته پرسه میزند و به هرکه میرسد میپرسد:"شما یک لیلی پیدا نکرده‌اید؟ یا شما لیلی مرا ندیده‌اید؟" و دیده بود که مردم از زن و مرد و پیر و جوان بی‌پاسخ از کنار او رد میشوند. بعضی پوزخندی میزنند، برخی برای شفایش دعا میکنند و عده‌ای با ترحم و دلسوزی سر تکان میدهند و میگذرند. مصطفی همچنانکه خودش میگفت جلوتر رفته بود و درست مقابلش قرار گرفته بود. فواد همچنان در حال و هوای خود از مصطفی پرسیده بود:"شما لیلی مرا..." و وقتی مصطفی را بجا آورده بود جا خورده بود و گفته بود:"تو اینجا چه کار میکنی مصطفی؟!" مصطفی اول حرفی برای گفتن پیدا نکرده بود اما بعد از لحظاتی جواب داده بود:"دارم دنبال لیلی تو میگردم." فواد دستش را گرفته بود و گفته بود:"نگرد، پیدا نمیکنی. اگر بود من این جستجوی چند ساله‌ام به نتیجه رسیده بود." و بعد مصطفی را به خانه برده بود، برایش چای دم کرده بود و توضیح داده بود که:"ادامه‌ی حیات بدون وجود یک لیلی امکانپذیر نیست." مصطفی وقتی منگ و مبهوت از خانه‌ی فواد درآمده بود به همه‌ی ما زنگ زده بود تا هرچه زودتر در خانه‌ی فواد جمع شویم و فکری برای حال و روز خرابش بکنیم.  فواد آدم نامعقولی نبود. نه تنها آدم نامعقولی نبود، که یک سر و گردن هم از آدم‌های همسن و سال خودش فهیم‌تر بود. با حدود 27-8 سال سن، پختگی آدم‌های چهل ساله را داشت و علیرغم اینکه هنوز ازدواج نکرده بود، از اغلب دوستان متاهل با تجربه‌تر به نظر میرسید. دوران دبیرستان را خوب درس میخواند و حتی دیپلم را هم با معدل خوب گرفت اما ناگهان بعد از دیپلم درس را کنار گذاشت و پناه برد به شعر وآواز و موسیقی. هم طبع خوبی در شعر داشت و هم صدای خوشی در آواز و هم استعداد کم‌نظیری در موسیقی. اما فقط برای خودش کار میکرد، اعتقاد به ارائه نداشت. نه شعر، نه موسیقی و نه آواز. فقط گاهی که دور هم جمع میشدیم و خواهش میکردیم یا خودش سرحال بود شعر و آوازی میخواند و سه‌تاری مینواخت. و این گاهی البته خیلی بیشتر از گاهی بود. خانه‌ی فواد مامن بچه‌های متاهلی بود که از زندگی روزمره به ستوه می‌آمدند. همیشه گریزگاه و پناهگاه همه‌مان خانه‌ی فواد بود و گرمی و صمیمیت فواد هم در پذیرایی این اشتیاق را تشدید میکرد. از حدود دو سال پیش بود و شاید کمی بیشتر، دو سال و چهار ماه پیش که وضع روحی فواد رو به وخامت گذاشت. این را من که از بقیه نزدیکتر بودم، زودتر و بهتر فهمیدم.به فواد برای این زنگ زدیم که خانه باشد و نگفتیم که قرار است همه آنجا هوار شویم. هر کدام میوه‌ای شیرینی‌ای چیزی گرفتیم و مثلا" به طور اتفاقی سر از خانه‌ی فواد درآوردیم. فواد اگرچه سر و وضعش را به نحو غلط‌اندازی مرتب کرده بود اما از غبار چهره و غم چشم‌ها میشد فهمید که احوالاتش عادی نیست. بخصوص این غیرعادی بودن وقتی مسلم‌تر شد که فهمیدیم دیدارش با مصطفی در میدان تجریش و دعوت به خانه و باقی قضایا را هیچ به یاد نمی‌آورد. من پرسیدم:"فواد! هیچ معلوم هست کجایی؟" انگار نه به من که به خودش جواب میدهد گفت"در وادی تنهایی." مصطفی گفت:"این فواد تا ازدواج نکند حال و روزش درست نمیشود. باید یک زن درست و حسابی برایش دست و پا کنیم." فواد اخم‌هایش را در هم کشید و گفت:"بیربط میگی مصطفی. احساس تنهایی چه ربطی به زن و زندگی و این حرف‌ها دارد." و رو کرد به من و پرسید:"مثلا" خود تو سید! با داشتن اینهمه زن و بچه دیگر احساس تنهایی نمیکنی؟" گفتم:"کدام همه؟ طوری حرف میزنی که انگار من..." گفت:"مقصودم این همه سال است. مقصودم مدت زمان طولانی زن و بچه داشتن است. احساس تنهایی چیزی نیست که به زن و بچه و زندگی ربط داشته باشد. مثل اینکه تو بگویی اگر به مجنون زن میدادند مینشست سر خانه و زندگیش و به دنبال لیلی‌بازی نمیرفت. اینطور نیست. لیلی یک مفهوم مستقلی است که فقط کسانی میتوانند آن را بفهمند که به درجات جنون نائل شده باشند." سعید ادامه داد:"البته فواد! من فکر میکنم تو هم سرنا را از سر گشادش میزنی. اینطور نیست که مجنون اول به درجه‌ی جنون رسیده باشد بعد لیلی را پیدا کرده باشد. ظهور لیلی باعث جنون مجنون شده است وگرنه این آدم که پیش از این برای خودش قیس عامری معقول و مرتبی بوده است." فواد گفت:"لیلی یک موجود زیر خاکی نبوده که توسط مجنون کشف شده باشد. پیش از ظهور مجنون هم برای خودش لیلی‌ای بوده ولی کسی مثل مجنون پیدا نمیشده که دل دوست داشتن و جربزه‌ی عاشق شدن داشته باشد. چرا همه‌ی آدم‌هایی که پیش از آن لیلی را دیده بودند، هیچکدام مجنون نشدند؟" یاسر برای اینکه فضا را از این جدیت خارج کند، گفت:"خب حالا ما باید چیکار کنیم؟" فواد خیلی جدی پاسخ داد:"هیچی. بلند شید برید خونه‌هاتون." این بود که همه یواش‌یواش این پا و آن پا کردیم و از جا بلند شدیم. یاسر گفت:"فواد جان ما زحمت رو کم میکنیم ولی تو رو خدا مواظب خودت باش، پیدا شدن یا نشدن لیلی اینقدر ارزش ندارد که تو خودت را خراب و ویران کنی." فواد گفت:"کاش تاوان پیدا شدن لیلی فقط همین‌قدر خرابی و ویرانی باشد. من که تا پای جان به تاوان ایستاده‌ام." از خانه‌ی فواد که درآمدیم تقریبا" همه اتفاق نظر داشتیم که باید فکری اساسی برای حال و روز فواد کرد اما هیچکدام هم در آن زمان راهی به نظرمان نرسید و قرار شد که هر کدام جدا فکر کنیم و بعد با هم مشورت کنیم و به نتیجه‌ی مشترکی برسیم. من اما دلم آرام و قرار نگرفت. بعد از خداحافظی با بچه‌ها دوباره به خانه‌ی فواد برگشتم با این سوال و دغدغه که چکار باید کرد یا چکار میتوان کرد؟فواد گفت:"هر راهی که بگویی رفته‌ام، همه به عبث. از دکتر داخلی و خارجی بگیر تا گیاهی و شیمیایی، از روانپزشک و روانشناس تا متخصص اعصاب و روان، اما هیچکدام سر از این درد بی‌درمان درنمی‌آورند. میگویم کار نمیتوانم بکنم میگویند ورزش کن. میگویم تحمل دیدن هیچکس را ندارم میگویند جوشانده بخور. میگویم چشمه‌ی شعرم خشکیده است میگویند آزمایش خون بده. میگویم انگیزه‌ی ادامه‌ی حیات ندارم میگویند قرص بخور. میگویم من به یک لیلی محتاجم میگویند زن بگیر. گاهی وقت‌ها با خودم فکر میکنم که کاش لیلی زن نبود تا عوام اینهمه به اشتباه نمی‌افتادند." گفتم:"با این تفاصیل به نظر میرسد که از دست هیچکس جز خودت کاری ساخته نیست." گفت:"خودم هم به همین نتیجه رسیده ام، اما چکار و چگونه‌اش را هنوز نه."آن شب با هر زبان که میشد سعی کردم به فواد تسلی ببخشم اما موقع خداحافظی خودم هم فهمیدم که موفق نبوده‌ام. فردای آن شب فواد نبود، نه در خانه و نه هیچ جای دیگر. و شب بعد و روز بعد و شب‌ها و روزهای بعد. و اکنون که قریب دو سال از غیبت فواد میگذرد هنوز ناامید نشده‌ایم و دست از جستجو برنداشته‌ایم اما همه در این حسرتیم که چرا وقتی فواد گفت: "من به یک لیلی محتاجم" قضیه را جدی نگرفتیم. اگرچه کاری هم نمیتوانستیم بکنیم.

                                                                           

                                                                            سید مهدی شجاعی

                                                                            مجموعه داستان "غیر قابل چاپ"

  

ابـلیس 6 هزار سال عبادت خدا را کرد....

 

جزو مقربین در گاه الـهی بود....

 

در بهشت بریـن زندگی می کرد...

 

...و

 

به من سجـده نکرد...

 

همه را از دست داد چون به من سجده نکرد!

 

خدا می فرماید:

 

"من به خاطر تـو ابـلیس را طــرد کردم؛اما تو اورا دوست خود گرفتی و به اطاعت او در آمدی؟!"

 

 

ابـلیس...

 

آدم صفت بدنیا آمدیم ولی ابـلیس صفت شدیم...

 

می گوئیم لعنت بر ابـلیس،اما...

 

 

 

حاشیه1: من ابـلیس ام... یک ابـلیس زمینی!

 

حاشیه2: ۳۶۴روز گذشت... 

 

یه روز بارونی...

یه خیابون خلوت...

یه آپارتمان نقلی...

یه اتاق تاریک.

یه زیر سیگاری بایه سیگار روشن...

یه پاکت،بایه نامه...

یه فنجون قهوه ی نیمه خورده...

چند قطره خون...

یه تیغ...

چند بسته قرص دیازپام...

یه آدم...بایه رگ بریده...

یه آدم!

یه ساعت:تیک،تاک...

یه آدم...

چندبسته قرص...

چندقطره خون...

یه فنجون قهوه،یه زیر سیگاری...

یه اتاق تاریک...

یه خیابون خلوت...

یه هوای بارونی...

فقط به خاطر اینکه یکی فریاد زد:

                                         خداحافظ واسه همیشه! 

      خداحافظ واسه همیشه!

کاکتوس تنها در بیابان نشسته بود و اشک می ریخت،

می گریست و بربخت بد خویش لعنت می فرستاد؛

چندی بود که عاشق شده بود.عاشق یک پرنده!

***

کاکتوس به پرنده گفت:

«از زمانیکه تو را دیدم عاشقت شدم و دوری ات برایم زجری است.»

پرنده گفت:

«من نیز به تو می اندیشم ولی نمی توانم عشقم را به تو ثابت کنم!»

کاکتوس گفت:

«می خواهم تورابه آغوش بگیرم،می خواهم باتوبودن را تجربه کنم.»

پرنده نزدیک شدوکاکتوس باتمام وجود اورابه آغوش کشید و چشمانش را بست و برای پرنده از عشقش گفت،از...

وقتی چشم گشود با پیکر بی جان پرنده مواجه شد،

وکاکتوس هرگز نفهمید که عشقش به پرنده ثابت شد یا نه!!!

آنجلا خیلی که بچه بود مثلاًدویا سه ساله،

پدرومادرش یادش دادندکه هیچ وقت نگوید«نه»یادش دادند هرچه می گویند؛بگوید :«چشم!»

ووقتی چشم نمی گفت تنبیهش می کردندوبه اتاق خواب تبعیدش می کردند.

وآنجلا این جوری بزرگ شد؛یک بچه حرف گوش کن تمام عیارکه هیچ وقت عصبانی نمی شدوهیچ وقت خل وچل بازی درنمی آوردوهیشه خدا؛عاقل بودوهمیشه در همه چیز خود دیگران راشریک می کردوبه همه چیزدیگران اهمیت می دادوهیچ وقت اعتراض نمی کردوهیچ وقت باکسی دعوانمی کردوبدون اینکه فکرکندپدرومادرش چه می گویند همیشه حق رابه آنها می داد.

***

آنجلا،فرشته کوچک درمدرسه هم دخترخیلی خوبی بود وازهمه قوانین و مقررات پیروی میکردوهمه معلم ها میگقتند:

به به!چه بچه باتربیت وآرام وخوبی!

اما هیچ وقت هیچ کس به خودش زحمت نداد که بداند دردل آنجلا چه میگذرد.آنجلا دوستان فراوان داشت که اورا به خاطر لبخندش دوست داشتندومیدانستندآنجلا کسی ست که برایشان«هرکاری»میکندوحتی وقتی سرما خورده وسخت بیمار است کافی است صدایش بزنند چون بلدنیست«نه»بگوید حتماً می آید!

***

وآنجلا چشم باز کرد دید که سی وسه ساله شده است؛

زن یک وکیل شد.وقتی پدرومادرش گقتند همین خوب است. نتوانست«نه»بگویدوحالا اوبرای خودش خانه ای داشت و خانواده ای.

یک خانه خوب در حومه شهر ویک دختر کوچک چهارساله ویک پسرنه ساله.

ولی یک شب سرد نزدیک کریسمس وقتی همه خانواده خواب بودند ناگهان افکار عجیبی در سرش چرخ خوردند،

نمیدانست چرا...

نمیدانست چطور...

ولی یک مرتبه حس کرد دوست دارد زندگیش تمام شود!واین طور بود که از خالق خود خواست که اوراارذنیاببرداما،ناگهان ازاعماق وجودش صدایی مهربان گفت:«نه!»

ازاین لحظه بود که آنجلافهمید زندگیش با یک کلمه تغییر میکند وهمه کسانیکه اورا میشناختند شاخ درآوردندوقتی شنیدندکه میگفت:

«نه نمی خوام!»

«نه موافق نیستم!»

«نه به صلاحم نیست.»

«نه خسته ام.»

«نه ترجیح میدهم این کار رانکنم.»

معلوم است افرادخانواده از خودشان می پرسیدند یعنی چه؟ودوستانش به خود میگفتند:به چه حقی؟

ولیآنجلاتصمیم گرفته بود آدم باشد نه یک عروسک سخنگو!اواز خدااجازه گرفته بود که هروقت صلاح بودبگوید«نه!»

حالا امروزآنجلااول یک انسان است وبعدهمسروبعدمادروبعد دوست حالا دیگر میداند که جزبه خداوند نبایدبگوید«بله»حالا اوبرای خودش هم صاحب زندگی شده است،استعدادوآرزویی دارد،احساسات و نیازهاواهدافی دارد،دربانک برای خودش پس اندازی دارد،درانتخابت رای می دهد،وبه پسرودخترش یاد میدهد که؛

«فقط»وقتی باهم موافق هستیم بگوییم«بله»

اما «نه گفتن»هم انسان رابزرگ میکند وجلوی اشتباهاتش را میگیرد.اویادشان داده که؛

همیشه دوستشان دارد حتی اگر به او«نه»بگویند!

                                                                                                          باربارا.ک.بت

حالا آنجلا اول یک انسان است وبعد...

۱ـ عشق یعنی چه؟

دیگه دنبال جواب این سوال نمی گردم

به این نتیجه رسیدم که عشق یه چیز غیرقابل توصیفه!آدما هرچی بگن درباره ی عاشق شدن حرف میزنن،نه خودعشق!

یکی میگه عشق مثل یه پرنده ست...

یکی میگه عشق مثل یه قانونه...

یکی میگه عشق مثل جیوه ست...

یکی دیگه  میگه عشق مثل یه نیروئه...

اماهمه مون میدونیم که همه ی اینهاناقصند،یه چیزی کم دارن.بعضی ازاین توصیفها خیلی قشنگن اما کامل نیستن،این توصیفها زیباهستن اماهمیشه یه خلاءبزرگ توشون هست:" ...عشق..."

این توصیف ها درباره ی عشق نیست همه اش توصیف عاشقیه.یه نفر که عاشق میشه می فهمه عشق چیه،اونودرک میکنه اما نمی تونه توضیح بده نه اینکه ندونه...میدونه اما قادر به توصیف نیست هرقدرهم که قشنگ حرف بزنه نمی تونه اونجورکهبایدباکلمه ها بازی کنه وعشق رومعرفی کنه؛چون عشق یه چیز غیرقابل توصیفه!

۲ـ  امید یعنی چه؟

۳ـ  معجزه یعنی چه؟

۴ـ  حقیقت یعنی چه؟

                  فقط همین...

خطیبی موقع سخنرانی یک اسکناس بیست دلاری را بالا گرفت وگفت:

"کی این اسکناس بیست دلاری را می خواهد؟"

چندین دست بالا رفت،اما خطیب گفت:"قبل از آنکه بدهمش به شما٬باید کاری بکنم."بعد اسکناس را مچاله کردوگفت:"کسی هنوزاین اسکناس را می خواهد؟"

بازهم دستها بالارفت.

خطیب اسکناس را به دیوار کوبید٬روی زمین انداخت٬به آن توهین کرد٬لگدمالش کرد.بازآنرابالاگرفت.حسابی کثیف و چرک شده بود.سوالش را دوباره تکرار کردوبازهم دستها بالارفت.

خطیب گفت:"این منظره راهرگزفراموش نکنید.هر کاری بااین اسکناس بکنم٬بازهم یک اسکناس بیست دلاری می ماند.درزندگی بارهامضروب می شویم٬لگدمالمان میکنند٬به ماتوهین میکنند٬تحقیرمان میکنند٬اماهنوزهمان ارزش سابق را داریم." 

پوستهادرزیربارسنگین زمانه می شکنند

آنها ترک بر میدارند،

بند زن آنها را بند می زند؛

دوباره می شکنند.یکبار،دوبار،هزاربار...

بند زن خسته شده است!

اواز تمام آن پوستهای ترک خورده فراریست؛

او بدنبال کسی است تا ترک پوست هزار ساله اش را بند بزند!اما...افسوس که او تنها بند زن آن دیار است!...

۱ـ عشق یعنی چه؟

۲ـ نفرت یعنی چه؟

۳ـ عاشق کیست؟

۴ـ شکست یعنی چه؟

با نگاهی پر از احساس به او خندیدم

رنگی از عاطفه در هاله ی چشمش دیدم

خواستم در تب یک عشق بسوزم اما،

آخر از تجربه ی عاقبتش ترسیدم

دل که می گفت برو یکسره شیدایی کن!

از خیال هوسی تازه به خود لرزیدم

سینه در کشمکش حس غم و شادی بود

یاد او رنگ جنون زد به شب تردیدم

آه افسوس که از دفتر بی واژه دل

چند برگی به گل خاطره اش بخشیدم

قصه ی مبهم این حادثه بی حاصل ماند

گرچه در باور خود عاشق او گردیدم

حال من ماندم و تنهایی و این راز سکوت

کاش در لحظه ی دیدار نمی خندیدم.                                                              

                                                                                    ف.شاهبنده